فقط خودم
;

به لبخندهای آدم های اطراف توجهی ندارم

من اخمی را می پذیرم که تنها برای من باشد

 

 

سلام

قانون های دارم که نانوشته می گذارم اما تنها چیزی که یادگار من است و شما هم حرمت نگه دار این است که:

هرگز در برابر من پایت را از گلیمت درازتر نکن!

با همه ی صمیمی بودنمان تو تنها غریبه ی مجازی بیش، نیستی!

+ تاریخ | پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت | 14:17 نویسنده | یه پسر بد |

جاده می رود

ماشین می رود

خیال می رود

نفس می رود

 

روح با پیکرم ناسازگار شده است

تو نیستی و روح شوق تو را دارد

قلب اسیر سینه شده است

اما به شوق تو می تپد

 

تو  در کنار کدام جاده به انتظار نشسته ای

که تمام ماشین ها

صدای تو را به گوشم می رسانند

 

تو در کدام جنگل منتظر مانده ای

که تمام قلم و کاغذها

نگاره ی زیبای تو را می کِشند

 

از کدام آسمان مرا می خوانی

که باران ترانه ای عاشقانه برایم می سراید

 

اگر بدانم هستی و دلت شوق مرا دارد

جهان را مو به مو خواهم جُست

تا در آغوش تو آرام بگیرم

 

ای بهترین زیبایی

شوق تو انتظار را دلنشین می کند

حتی اگر تمام عمر به انتظار بگذرد

 

«مجنون تو»

+ تاریخ | یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت | 12:56 نویسنده | یه پسر بد |

خورشید نبود 

شب آمد

ماه خندید

ستاره چشمک زد

و در زمین یادمان رفته بود

این همه مهربانی ازحرارت خورشید است

 

«مجنون تو»

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 14:38 نویسنده | یه پسر بد |

بی تو هیچ شبی آرامش، هیچ صبحی نشاط

و هیچ قلبی عشق ندارد

اگر باشی و بخندی

اگر باشی و ببینی 

باشی و صدایت به گوشم برسد

جهان زیباست حتی اگر 

بمب اتم به دست دیوانه ای برسد

 

 

«مجنون تو»

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 14:36 نویسنده | یه پسر بد |

 

 

باز من باز تو باز خیابان

دوباره از کنارم گذشتی

بی تفاوت تر از همیشه

و من از کنارت می گذرم

اگرچه دل دوری ات را تحمل ندارد

 

سرنوشت از من برای تو

عابری ساخته که محبت گدایی کرد

و تو بی تفاوت می گذری

و عابر که کاسه اش پر از تنهایی است

 

ای دورترین نزدیک من

دل بی تو بودن را باور ندارد

اگرچه راه رسیدن به تو دور است

دلم غریبانه به تنهایی پناه می برد

 

عشق من، تو می روی

و من قلبم را بدرقه راهت می کنم

 

دوستت دارم غریب آشنای من

 

 

«مجنون تو»

 

+ تاریخ | جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 21:5 نویسنده | یه پسر بد |

دختر من، کوچولو اگه می بینی دورت شلوغ میشه و پسرا یر پستات لایک می زنند بخاطر اینه که مخت کنند و سواستفاده کنند!

داداش من سر جدت جان هرکسی ه دوس داری اینقد مطیع هوست نباش! یکم عقل خوبه!

 

امروز فقط و فقط خدارو شکر می کنم که از بعد فاطمیه حال بهتری دارم! و این حال خوبو واسه همه آرزو می کنم!

 

الهی مراقب همه خصوصا عزیزانم باش

راستی یه دختری تو این وب اومد که اسمشم یادم نیست! خوشبخت بشه به حق حضرت زهرا! ایشون و همه ی جوونامون!

یاعلی

+ تاریخ | یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 15:15 نویسنده | یه پسر بد |

چند روز پیشا یکی از شاگردام بهم میگه آقای ****** یکی از دوستام تو شهر خیلی معروفه! کلی طرفدار توی اینستاگرام داره! این سری عکس لختشو گذاشته و طرفداراش کلی تعریف کردن!

من و یک سوال گنگ:

طرفدار یه خواننده میشن بخاطر صداش یا آهنگش

طرفدار بازیگر میشن بخاطر بازیش

فوتبالیست بخاطر ورزشش

نقاش بخاطر نقاشی های قشنگش

 

طرفدارای این دختر بچه طرفدارشن بخاطر ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دقیقا بخاطر ک ُ س ِ ش

 

پ.ن: توهین نکن! خوشت نمیاد صفحه رو ببند و بدرود!

+ تاریخ | یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 15:13 نویسنده | یه پسر بد |

اگرچه کوله بار ارادتم خالی است، خدایا تو را به فاطمه قسم دستانی که به سویت دراز شده اند ناامید نکن

یازهرا

+ تاریخ | چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 11:55 نویسنده | یه پسر بد |

سلام بانو

می دونم اید حتی عارت بیاد نگام کنی. می دونم لیاقت نداره زبونم که اسمتونو بیاره اما اومدیم یکم باهاتون حرف بزنم. این شبا عزادار شما هستیم. این روزا داری با علی ت وداع می کنی. با زینبت! با حسنت! حسینت!

امون از حسین... امون از دلت که مادری! پیراهن دادی به زینبت؟ مطمئنی تا آخر تن حسینت می مونه؟ حسنت چی؟ تو ارامش تشیه میشه یا لازمه اونم مث خودتون شبانه دفن شه؟

ببخشید نیومدم داغ دلتو تازه کنم فقط خواستم بگم شمام مادری نه؟ شمام عاشق بچه هاتونی! شمام به حسنت امید داشتی؟ همین امیدتون باعث شد آقامون تا آخر عمر وقتی در چوبی میدید وقتی اتیش میدید وقتی شش ماهه میدید اشک امونش نمی داد!

بانو دارم مادرمو ناامید می کنم. می دونم ناامیدی خیلی سخته! بانو ناامیدی خیلی سخته نه؟ بانو گدا در خونت اومد رد نکردید! کافر در خونتون اومد رد نکردید. گناهکار در خونتون اومد دست رد به سینش نزدید. چرا من بانو؟ چرا؟

نکنه پیش بینی می کردید چقد نمک به حروم باشم؟ بانو دستامو بگیرید و ببریدم سمت خدا!

وای خیلی حرفا دارم امیدوارم بتونم ادامه بدم...

+ تاریخ | سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 17:4 نویسنده | یه پسر بد |

گاهی که چشاتو می بندی و خودتو گوشه ای از این جهان پهناور تصور می کنی اونقدر کوچیک و ناچیز میشی که حتی خودتم نمی تونی با آدرس های دقیق خودتو پیدا کنی. اما می مونی که خدا چظور میون این میلیارد انسان می خواد تورو ببینه!

اما مهم اینجاس که دیده شدم. من الان یک ایرانی هستم. یا می توانستم یک کویتی باشم و به محض به دنیا اومدن جزو پولدارترین کودکان باشم یا یک اروپایی باشم و حتی یک کودک اهل اتیوپی! آره یک گرسنه ی اتیوپی! مهم اینه که من الان گرسنه نیستم. بیمار نیستم. پدر و مادرم کنارم هستند! پس هنوزم باید شکرگذار باشم! خدایا بی شعار ازت ممنونم! بی بهانه دوستت دارم.

می دونم ناسپاسم. می دونم پرو توقعم. خدایاچه کنم که گیری دارم که درمونش توئی! فقط کمکم کن! من با تمام مسائل از کودکی ساختم اما این مساله خیلی آزار دهنده س. از قدرت تحمل من خارج! ازت خواهش می کنم که به مانند همیشه هوای منو داشته باشی و تو این مورد منو ببینی ای پروردگار بزرگ!

+ تاریخ | دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 20:46 نویسنده | یه پسر بد |

+ تاریخ | جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 11:47 نویسنده | یه پسر بد |

یادم می آید روزهای سرد

 

یادم می آید نگاه های معصوم

قدم های استوار

نفس های پر از عشق

و رویاهای مملو از حضور گرمت

اما ای بهترین زیبایی

امروز بعد سال هایی که بگذشت

شریک تنهائی هایم چیست؟

 

فکرهای جانسوزی که قلبم را به آتش می کشد

امیدی که به ناامیدی می گراید

دستانی که دیگر تاب تصور بودن دستانت را ندارند

نگاهی که دیگر به اتفاق هم

نصیب این چشمان خسته ام نمی شوند

 

ای بهترین زیبایی

گرچه خود را دور می پنداری

اما بدان

که اگر دنیایم را هم فدا کنم

به دمی عشق بازی نگاه گرمت می ارزد

 

 

«مجنون تو»

 

+ تاریخ | جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 11:47 نویسنده | یه پسر بد |

روزها فکر من این است همه شب ها سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

زکجا آمدم و آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

 

حالا من از خودم می پرسم. از کجا اومدم چی بودم تو گذشتم و چیکارا کردم و چی شدم! و قراره بعدا چی بشم؟ واقعا واسم سواله که باخودم و روزگارم چه کردم و تو چه کردی!

 

ز دست دیده و دل هردو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گرده آزاد

 

بازم دیدمش! همین الان! کاش کور بودم نمی دیدمش! خودش خونش پنجرش! لعنت به دلی که بی سامون موند و از صاحبش دور شد!

 

 

لطفا در مورد این پست سعی کنید نظر ندید اگه دیگه طاقت نیاوردید و نظر دادید لطفا خواهشا مراعات کنید!

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت | 20:1 نویسنده | یه پسر بد |

گاهی وقت ها چه ساده تورو دست کم می گیریم. فکر می کنیم نه می بینی و نه می شنوی اما تو هم می بینی هم می شنوی و هم از رگ گردن به ما نزدیک تری!

آره دقیقا به ما نزدیک تری. یکی از صفاتت رو عالم گفتن و من واقعا پی بردم که عالم و حکیمی. تو بازی که من سعی کردم جلوت وایسم خوب بلد بودی نابودم کنی. خوب صبوری کردی و مچمو بدون اینکه به خودت زحمت چیزی بدی خوابوندی.  ایول. خوشم اومد خیلی زرنگی خیلی

الان تسلیمم جلوت. خوب تونستی کاری کنی که که به قول یکی از دوستام دیگه طلبکار نباشم دیگه توقع ندارم دیگه حق به جانب نیستم. حالا من موندم و یه روح خسته که رمقی نداره حتی رمق شکایت! 

منو شکست دادی اونم با علمت! منم بد خوردم اونم با لجبازی و سماجتم تو خواستم! اما دیگه مثل یه روح مرده می افتم یه گوشه. برگه امتحانمم که فقط سیاه کردم و می دونم نمره ای تهش ندارم! اما می خوام آخر این برگه امتحانی که باید با پاسخ نامه بهت تحویل بدم یه دست خط بنویسم!

" خدا اجازه؟ من که جواب سوالاتونو بلد نبودم. تو امتحانتون نمره نمیارم. از دیگران شنیدم شما رحیم هستین و کسی که بیافته بخاطر اینکه مشروط نشه نمره قبولی میدین اما راستشو بخوای 8ترمه باهاتون درس داشتم و افتادم. میشه این ترم یا کاری کنید اخراج بشم یا قبولم کنید؟"

 

 

 

 

پ.ن: بازم سردرد شدید که دلیلشم معلومه نذاشت متنمو اونطوری که دوست داشتم بنویسم. اما مخطبش عالم تر از اونه که نتونه بفهمه چیا خواستم بگم

+ تاریخ | دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت | 10:46 نویسنده | یه پسر بد |

قلبم زمستانی است

امیدم یخ زده

و محبت در درونم ریشه کن شده است

و تو تنها کور سوی امیدی

و محبت تو تنها گرمی این سردی بی پایان

تنهایم مگذار

دست هایم را رها مکن

بنگر که چگونه دست هایم را به سویت دراز کرده ام

بنگر که چگونه پاهایم توان همراهی ندارند

چگونه به سر کنم این زمستان سرد را

هنگامی که تو نگاهت را از من برداشته ای

 

«مجنون تو»

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت | 13:12 نویسنده | یه پسر بد |

تولدم مبارک

خدایا مرسی که زنده ام و با همه بدی هام نگاهم می کنی

خدایا هرکاری کردمو نکردم تو خریدارم باش

+ تاریخ | پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت | 18:37 نویسنده | یه پسر بد |

ممنونم خدا

ممنونتم بخاطر خیلی از چیزایی که واسم اتفاق افتاد. حتی اونایی که سزای کارهای نادرستم بود. ممنونتم که خیلی وقت ها بدی هام یادت رفت. ممنونتم که هنوز به قدر ظرفیتم مصیبت سرم میاری. ممنونتم بخاطر دلایی که شکوندم و خودت آرومشون کردی

ممنونتم بخاطر حسرتی که تو دلم موند. ممنونتم بخاطر پاکی از دست رفته ی خودم! 

ممنونتم چون می دونم هستی و می شنوی!

+ تاریخ | شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت | 18:36 نویسنده | یه پسر بد |

چقدر جالبه که امشب مردم ما چند دسته شدند! 

یه دسته از کارلوس کیروش حمایت می کنند یه دسته هم میگن که باید بره!

ولی نکته باحال قضیه اونایی هستند که بعد باخت می گفتند حتما باید بره ولی بعد از صحبت کارشناسان و حمایت های برخی از کیروش میگن:

خب بمونه به نظرمون بهتره!

حالا:

عزیزم شما نظر ندی نمیگن لالی 

بعدشم نیس که شما عضوی از مجمع فدراسیون فوتبالی و دستی در تصمیم گیری داری باید نظر بدی!

ببند اون دهنو خودتو ضایع نکن دیگه بشر!!

+ تاریخ | جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت | 20:41 نویسنده | یه پسر بد |

تورا می خوانم ای تنها:

چند صباحی است که کوله بار تنهایی ام را در اغوش گرفته ام و رهسپار سفر شده ام. سفری که نمی دانم چه هنگام به پایان خواهد رسید. می خوام آنقدر در این جاده ی تاریک سکوتت پیشتازی کنم تا دیگر توان رفتن نباشد یا تو خود را به من نشان دهی. 

اگرچه می دانم که در ستیزی ناجوانمردانه با تو قرار دارم. گاهی دوست هستیم گاه دشمن. اما نیک می دانم که اهدافی در سر داری که عقل در درک آن زبون است. اما ای خدایی که بخواهی می شود(کون فَیَکون) چرا برای یک بار آنچه می خواهم را نمی کنی.  چرا تمام ارکان را یک بار باب میل من تغییر نمی دهی؟ مگر نه اینکه در تمام روزهای این عمر کوتاهم هرچی گفته ای و تقدیرم قرار داده ای اطلاعت کرده ام؟ مگر نه آنکه تا لب تر کرده ای و گفته ای چشمانم را به روی هرانچه برایم خواستنی است ببندم، بستم؟ پس چرا یک بار تو چشمانت را نمی بندی و در قبال این فریادهای چمد ساله ام چشم نمی گویی؟ تا به کی باید درک کنم تورا؟ تا به کی دل به حکمت هایت خوش کنم؟ تا به کی به امید آینده ای بمانم که سهمم از آن پیری در اوج جوانی است؟ 

اگرچه می دانم گوش هایت برای گله کردن هایم ناشنواست. اگرچه می دانم تو هم از این کفرهایم خسته شده ای. اگرچه می دانم دیگر ابرویی ندارم تا دست هایم را به درگاهت بلند کنم و حتی برای دیگر بندگانت دعا کنم. حتی دیگر نمی توانم مولایم را صدا بزنم و او را واسطه قرار دهم. اما مرا به جرم کوتاهی های خودت محکوم می کنی؟ مگر نبود که هزاران بار با تو سخن گفته ام و خبر از درون اشفته ام داده ام؟ مگر نبود که با تو از شیطانی سخن گفته ام که هر لحظه در گوشم فریاد می زد:"خدا دیگر تو را نمی خواهد. او حتی صدایت را نمی شنود و در قبال ارزوی چند سالته ات سکوت کرده و درد کشیدنت را می بیند"

آری آنچه من امروز به جرم ارتکابش محکوم می شوم فقط ناشی از بدذاتی و پلیدی روحم نیست. در روح من بخشی از وجود تو دمانده شد و تو اولین مجرم این جنایتی. تو که سهل انگاری هایت را نمی بینی و کرده هایم را بزرگ می کنی. تو که خدایی کردنت در لجبازی هایت خلاصه شده. تو که در قبال اشک هایم خندیدی. تویی که هرچه بیشتر فریاد زدم کمتر نشانه ای از وصال در وجودم نهادی. 

کِی و کجا وعده ی روز موعودت می باشد؟ 

امروز تقاضایی دارم که برای اجابتش دیگر نیاز نیست تقدیر کسی را تغییر دهی. من هستم و تقدیرم و تو! از تو می خواهم بخشی از روحت را که دمانده ای به ازرائیل دستور دهی بازستاند. من توان ماندن و حسرت خوردن و آه کشیدن ندارم. دیگر کاسه ی صبرم سرامده است. دیگر نمی توانم عقده ی نداشته هایم را در پشت لبخندهایم پنهان کنم. دیگر نمی توانم خواسته هایم را نقاشی کنم و غرق در رویا شوم و در خیال به آرزوهایم لبخند بزنم. 

من همان کودک ساده لوحی هستم که فقط کالبدم رشت کرده و اکنون رو به زوال است. براستی احمق بودم و تمام وعده هایت را باور کردم. دیگر باورت ندارم. دیگر امیدی به بودنت به استجابتت ندارم. تو بمان و بندگانی که عاشقشان هستی. من خاک و برزخ را بر انتظار امید تو را کشیدن، ترجیح می دهم.

تنها یک خواسته: بستان این جان خسته ام را، ای تنها مقدر هستی

+ تاریخ | شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت | 9:52 نویسنده | یه پسر بد |

می نویسم از تو که هر لحظه کنارم هستی:

 

 

این روزها خود را در اسیر قل و زنجیرهای گوناگون می بینم. زنجیر احساس که قفسه های سینه ام را درد آورده است و دیگر کم کم در گوشت و استخان فرو می رود.

زنجیر تنهایی و بی کسی که همواره با من بوده است اما در این میانه زنجیری سخت مرا می آزاد. زنجیری که نمی دانم برایم سودمند است یا آن هم به مانند سایرین از بی تابی ام لذت می برد. زنجیری که تو بر دستانم بسته ای ای پروردگارم!!!

این زنجیر چنان در جهانم فرو رفته که زخمی کهنه در جسم بی توانم نهاده است. من چگونه توان مقابله با تو را پیدا کنم که همواره در کنارم بوده ای. هرگز روزهایی را که در میان اذهام دردها به تو پناه می بردم از یادم نخواهد رفت. چگونه باورم شود که ساکت نشسته ای و شکست هایم را می نگری. چگونه باور کنم که تو مرا رها کرده ای و همچنان به خواسته های خود اصرار می ورزی. کاش می دانستی که ناامیدی از تو یعنی ناامیدی از تمام زندگی و بریدن این نخ نازک حیات!

چگونه با این سرشت سر کنم که تو خود در خلقتم مانده ای و من مدهوش این ناهماهنگی اعضا! سخت به ستوه آمده ام و جان بی رمق دیگر توان مقابله با این رهگذران تنهایی را ندارند. دریاب ای معبود که کلید این معما در نگاه توست. 

دریاب مرا که هنگامه ی یاری توست. دستانم را بگیر ای خدا که هرکه با تو بود به خدایی رسید و هرکه تو را ندید، کور شد! یا این روزها من کور شده ام یا لطف تو ناچیز. کجایی که صدای لرزانم به گوش های همیشه شنوای تو راه ندارند. نکند دیگر سمیعاٌ علیم نیستی؟

همچنان پیش می روم حتی با پاهای خسته و قدم های لرزان. تو ای تنها محرک هستی، توان باش برای خستگان و در راه ماندگان و بر جا ماندگان!

دریاب پروردگارم دریاب

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ساعت | 13:2 نویسنده | یه پسر بد |